روزهای آخر در تهران

باباجونی که اومد تهران یه سر رفتیم کرج پیش مادرجون و عمه های مهربونم.

عمه مریم روز چهارشنبه20 شهریور برام یه کیک گرفت و یه جشن کوچیک راه انداخت به مناسبت 2 ماهگیم.مامانی یه عالمه کیک خورد و خوش گذروند.

خلاصه موقع خداحافظی رسید مادرجونم کلی گریه کرد و از یه طرفم کلی ماچ و بوسه.با عمه هامم خداحافظی کردم و به سمت تهران راه افتادیم که جمعه بعد 3 ماه و 18 روز که تهران بودیم بیایم دزفول خونمون.

جمعه پدرجون,مادرجون,خاله جون,شوهرخاله جونی,دایی جون,غزل جون مارو تا راه آهن رسوندن و مارو راهی کردن.مامان از یه طرف خوشحال بود که برمیگرده سر زندگیش از طرف دیگه ناراحت که جدا شده از خانوادش.

تو قطار یکمی بی تابی کردم اولش ولی بعد تا صبح راحت خوابیدم.

 

من برا بار اول خونمونو دیدم,اتاقمو دیدم مامان ازم عکس گرفت.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید